قلب مرداب
...زندگی کوتاه است کوتاهتر از آنچه که می اندیشی
همراهان همیشگی من: که در تمام لحظات تنهایی من همراه و هم قدم من بودید خواستم با وجود شما عزیزان و در کنارشما درگستره افقهای زیبای دوستی به اوج برسم: دوست همیشگی من وحید جان از اینکه در نبود من به من لطف داشتی،امین عزیزم و ستاره من از وبلاگ خودم و خودم( نگی بی معرفت بود هروقت به وبت سر میزدم نمیتونستم برات نظر بدم)علیرضا،مسعود جان،آقا بهزاد، سعید عزیز ،احسان(عاشق ولی تنها) وسارا خانوم دوست گل خودم ،امیر حسین و علی اقا(عاشق تنها) خیلی دوستتون دارم. مواظب خودتون و آرزوهاتون باشید و اگر روزی خواستید از من یادی کنید فقط به خدا بگید که مواظب رویای بچگی های من باشه رویایی که در همین نزدیکی هاست فقط همین ودر آخر راه: خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... که از گفته هایم پشیمانم. نه شاعرم نه عاشق برای چشمک زدن برای طلوع بندی از کفش هایم برای خودم... خاطره ایی مثل ابر خاطره ایی مثل مه مثل باد خاطره ایی که همه تکه هایش کم کم از هم می شکند در یادم خوب می ماند روزی که از کوچه ها در باران رد شدی وقتی توفان نشست بی صدا درپشت پنجره قلبی شکست و این شکستن در یادم می ماند تاابد... جای دانه ایی که گنجشکی را اسیر کند آرزو دارم که در دلی ناامید روشنی امید باشم حس جوانه زدن در زمستان ترانه بودن برای رقصی ناب بودن کلامی برای صلح روشنی برای خانه ایی تاریک بودن در زمانی جز اکنون به یاد فرداهای نا أشنا خدایا: آرزو دارم اکنون؛ زمانی دیگر بود... فاصله ها را بشکن پای تو جاده ها را می شکند و نگاهت زمان را... قناری میخواند چشمهایت را میبندی این فاصله سکوت را می شکند و تو مرا... گریه میکنم برای تو، برای خودم ،برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن و نتونستن.برای تمام اون چیزی که خواستی و نبودم و خواستم و نبودی. امشب گریه میکنم: به وسعت دریا ،به وسعت بیشه ،به وسعت دل عاشق.برای تو......برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم و هنوز شکست نخوردم... ـــ من از سالهای مینویسم: ازقصه هایی شیرین مادربزرگ از داستانهایی رویایی او.. از وجود دو عاشق که مانند تمام داستانها، قرار نبود پایان خوب داشته باشند...از سالها مینویسم از تمام سالهایی که گذشت و من با این سوال درذهنم که چرا در تمام داستانهای مادربزرگم آن دو سرنوشتی از قبل تعیین شده دارند و با این جواب که این فقط یک داستان است به خواب میرفتم... از دوران کودکی خویش مینویسم: از دورانی که همیشه به یاد داستانهایم بودم داستانهایی که میپنداشتم در عالم واقعیت باید سرنوشتی جز پایان قصه مادربزرگم را داشته باشند من برای خود مینوسم برای تو...برای لحظه ایی که ما در واقعیت عاشق میشویم برای داستانی که میخواستم پایانی جز داستان بچگی ام را داشته باشد اما افسوس ...از سال ها بعد كه چشمان ما عاشق ميشوند....... افسوس كه 
یک آدم با همه ی دلتنگی هایش
دست می برم در بارانی ام
دنبال بهانه ای میگردم
برای آفتابی شدن...
دگمه ای از پیراهنم
شاید سطری از خودم
با خودم

قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
| Design By : Night Skin |


